منتظران ظهور ....

خدایا چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم : الهی العفو ... !

خدایا چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم : الهی العفو ... !

منتظران ظهور ....

خدایا !
خدایا چگونه تو را بخوانم درحالی که من، من هستم
(با این همه گناه ومعصیت)
و چگونه از رحمت تو نا امید شوم درحالی که تو، تو هستی
(با آن همه لطف ورحمت)
خدایا تو آنچنانی که من می خواهم
مرا نیز چنان کن که تومی خواهی


دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

.

ازعارفی پرسیند زندگی خود را بر چه اصولی نهادی؟

گفت بر چهار اصول

اول دانستم روزه من را کسی بجز من به کسی  نمی دهند

دوم یقین کردم نماز و روزه من را بجز من کسی به جا نمی آورد

سوم فهمیدم که قطعا مرگ من ناگهانی می رسد

وچهارم برای من اثبات شد که خداوند همیشه و همه جا و در هر حالی من را می بیند

پس با تکیه به این اصول توانستم زندگی خوبی برای خود بسازم و همیشه در راه سعادت و خوبختی گام بردارم

http://Rangarang2.blog.ir

http://Telegram.me/Donyaee_Koodakane

@Donyaee_Koodakane

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۱۶:۱۰


بزرگترین افتخار


پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟


مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمیگردم.


اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.


حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.


پسر به مادرش گفت: مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟


مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت: من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود. کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود را بیرون آورد و گفت: مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم؛ اما مادر اعتنایی نکرد و گفت: این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای میدهد؟


پسر ملتمسانه گفت: مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن فقط با من بیا. مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.


پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم.


در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.


مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت: من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۵۰


بالهایت را کجا گذاشتی؟


پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم.


انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممکن بود.


پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۳۰


آرتور اش قهرمان افسانه‌ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سرتاسر جهان نامه‌هایی محبت‌آمیز برایش فرستادند.


یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: “چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟”


آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۷


عابد خداپرست


روزی روزگاری، عابد خداپرست در جستجوی حقیقت ، درعبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم! آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۱


داستانی در مورد وجود خدا


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛


آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”


مشتری پرسید: “چرا؟”

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۱۷

 

خدای من خداییست که ...



اگر سرش فریاد کشیدم ؛



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۱۶

داستان برگ و سنگ - عطر خدا www.Atrekhoda.com


مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا میـگذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۶
  یک روز دو دوست با هم و با پای پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتی که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان یکی از دو دوست به صورت دوست دیگرش سیلی محکمی زد .بعد از این ماجرا آن دوستی که سیلی خورده بود بر روی شنهای بیابان نوشت :

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۴

باران ...

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم.

م

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۲۰


http://donbaler.com/i/icons/s43.gif اَللّهُمَّ http://donbaler.com/i/icons/s43.gif

http://donbaler.com/i/icons/s43.gif کُنْ لِوَلِیِّکَ http://donbaler.com/i/icons/s43.gif

http://donbaler.com/i/icons/s43.gif الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ http://donbaler.com/i/icons/s43.gif

http://donbaler.com/i/icons/s43.gif صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ http://donbaler.com/i/icons/s43.gif

http://donbaler.com/i/icons/s43.gif فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة http://donbaler.com/i/icons/s43.gif

http://donbaler.com/i/icons/s43.gif وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً http://donbaler.com/i/icons/s43.gif

http://donbaler.com/i/icons/s43.gif وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ http://donbaler.com/i/icons/s43.gif

http://donbaler.com/i/icons/s43.gif طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها http://donbaler.com/i/icons/s43.gif

http://donbaler.com/i/icons/s43.gif طَویلا http://donbaler.com/i/icons/s43.gif

چشم به راه سپیده

 

تو را غایب نامیده اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی.

    «غیبت» به معنای «حاضر نبودن»، تهمت ناروایی است که به تو زده اند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۸

خدایا
چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم :
الهی العفو ... که عفو و بخششت را می طلبم
اما باز هم جلوی نفسم را نمی گیرم !

چگونه شرمسارت نباشم، در حالیکه هر چه جور و جفا از من می بینی
باز هم رشته ی مهر و دوستی ات را نمی گسلی و رهایم نمی کنی؟

چگونه ادعای بندگی کنم، در حالیکه خود می دانم عبد تو نبودم و بنده ی نفس بودم؟

اما مهربان خالقم ...
تنها چیزی که می توانم بگویم این است که با همه ی شرمندگی هایم ادعا می کنم که بنده ی تو هستم
و تنها کلامی برایت بگویم که نکند عمر به سر آید و این کلام را نگفته باشم :
خدای من ، ساده بگویم ... دوستت دارم

خدایا قلبم تشنه نور و عشق توست
هر روز به افکار و آرزوهایم بیا
به رویاهایم، در خنده هایم و اشکهایم
از سر رحمتــت در فراموشی هایم پدیدار شو
به عبادتم، به کار، زندگی و مرگم بیا

خدایا ... یاریم کن تا به این مقام برسم که احساس کنم که کسی از من غنی تر نیست
زیرا از عشق و شادی برخوردارم
یاریم کن تا به این مقام برسم که فقط تو را داشته باشم و لطف و عشق تو مرا لبریز کند
به این مقام برسم که بگویم:
ای دردها و سختیــها و مشکلات،
وقتی که خدا شهریار قلب من است
هیچ گزندی به من نمیرسد


همه چیز میگذرد
مانند رویا می آیند و می روند
من در شادیِ بدون مرگی هستم و ترسی ندارم
زیرا که او در قلب من ساکن است
و سایه جاودانه او بر روح من حکمــفرماست ...

و اینک دستم را بر آستانت بلند می کنم که دستگیرم باشی
تو همانی که من می خواهم . پس مرا همان کن که تو میخواهی ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۹

دعایت می کنم ، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی ، بی عشق نازیباست


دعایت می کنم ،
با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشی
به لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرمایی
بیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم  ، در آسمان سینه ات
خورشید مهری ، رخ بتاباند

دعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکی
بیابد راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهر

دعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنی
با دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم ، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آن
فاصله داری

و هنگامی که ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانی

دعایت می کنم
روزی بفهمی ، گرچه دوری از خدا
اما خدایت با تو نزدیک است


دعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسد
با عشق
بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی ، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را


دعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پر کنی از حاجت و
با او بگویی :
بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناست

دعایت می کنم روزی
نسیمی ، خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم ، بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم وقتی به دریا می رسی
با موج ها ی آبی دریا ، برقص آیی
و از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزی
بسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانی
به کام پر عطش ، یک جرعه آبی ،  بنوشانی

دعایت می کنم روزی بفهمی ،
در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودی
بیابی جای خود را ،  در میان نقشه دنیا


برایت آرزو دارم
که یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، به یاد آرد

دعایت می کنم عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی ، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق ؟
 عاشق معشوق ؟
آری ، بگویی هیچکس

دعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در  لحظه های روشن  با او 

دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ، ای خوب من
گاهی دعایم کن ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۵

سپاس وستایش خدای را جل جلاله که آثار قدرت او بر چهره روز

روشن تابان است و انوار حکمت او در دل شب تار , درخشان .

بخشاینده ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد .

جباری که نیش پشه را تیغ قهر دشمنان گردانید .

 

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

چشم دل باز کن که آن بینی                  آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق، روی آری                   همه آفاق ، گلستان بینی

آنچه بینی، دلت همان خواهد                  و آنچه خواهد دلت همان بینی

هر چه داری اگر به عشق دهی             کافرم ، اگر جوی زیان بینی

دل هر ذره ای که بشکافی                       آفتابیش در میان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان               تا به عین الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده   لا    اله   الا     هو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۴


نمی دانم در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم

نمی دانم خداوندا
در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد ،
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم

نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا
دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده ، پناهم ده ، امیدم ده خداوندا ...
که دیگر نا امیدم من و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است
و لیکن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد
و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.

چرا پنهان کنم در دل؟
چرا با کس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند ، یاران رهگشایی را؟

همه یاران به فکر خویش و در خویشند.
گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها ،
چرا یاری ندارم من
که دردم را فرو ریزد ...
دگر هنگامه ی باریدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به کس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی ،
بسی من خون دل دارم
دلی بی آب و گل دارم
به پوچی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم
نمی پرسم
نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده
کلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده

خدایا ، یا بسوزان این غم دل را
و یا در هم شکن این سد راهم را
که دیگر خسته از خویشم
که دیگر بی پس و پیشم

فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
و با خود می کنم نجوای پنهانی
که شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۲

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی
ولی با منت و خاری پی شبنم نمی گردم




من همان هستم که باید باشم
من نه عاشقم ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من نه عاشق هستم و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال حسی غریبم که به صد عشق و هوس می ارزد
و به دنبال نگاهی که مرا از پس دیوانگی ام میفهمد



من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست...
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر




تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز
می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم


برای کشتن پرنده نیازی به تیر و کمان نیست پرهایش را که بچینی
خاطرات پرواز روزی صد بار او را خواهد کشت...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۴۶